"ویان" سوالی آتشین
می خواهم سیمایت را بر روی دستان کودکانی بگذارم که تا بحال کثیف نشده اند.
می خواهم تو را در میان دلی ببینم که تا کنون بدی و دروغ ندیده اند.
می خواهم داستان تو را بر روی افکاری که حتی یک سوال هم بر روی آن نوشته نشده اند را بنویسم.
می خواهم تو را با زبانی که تا بحال هیچ لب به سخن نرانده توصیف کنم .
می خواهم تو را با لبانی که هیچ از همدیگر جدا نشدهاند ببوسم.
اما ...
نمی دانم که چگونه آتش را باید بوسید؟ شعله های آتش را چگونه بر روی دستان گذاشت؟ نمی دانم که با کدامین آتش دل سرما گرفته و یخ زده ام را گرم کنم؟ چگونه زبان لال شده ام را بحرف دربیاورم؟
آتشی که تو آن را در بغل گرفته ای برای ما حالا هم سمبل ترس می باشد. این چیزهایی که تو مانند دروغ, زشتی و پستی می دیدی و در دل تو به آتش دوزخ تبدیل می شد, برای ما همیشه مانند درخواستی دروغین بوده است.
یک سال از شهادتت می گذرد اسم تو را بر روی دخترانی نهاده اند که آنها نیز در راهپیمایی به سوی آتش به صفوف گریلا ملحق شده اند. تصاویر زیبایت را در جای جای اتاقکهای نایلونی و گلی گریلاها میتوان دید.
شناختن تو برای ما بسان کودکانی گم شده بود که تازه مادر خود را پیدا کرده و برای بهره بردن از جرعهای از محبت گریان بسوی او می شتابند.
بعد از گذشت یک سال ما باز هم از همدیگر پرسیدیم که ویان کیست؟ چه می خواست؟ با اینکه یک سال از شهادتت می گذرد حالا هم کودکانی که در دل تو بسان گلان حلبچهای بودند به تصاویر زیبا و جان بخشت نگاه می کنند و می پرسند ویان کیست؟ ویان چه کرد؟ او کدامین آتش بود که گرمای آن, همه را تحت تاثیر خود قرار داد؟
آری ویان سرگذشت داستانی است که جسم و روح او با آتش یکی شده و ما نیز تنها نظاره گران این داستانیم.
میگویند نامش ویان بود.
در سال 1981 در شهر سلیمانیه چشم به جهان گشود. در آخرین روزهای سال 1997 با شوقی فراوان برای اولین بار لباس گریلا را به تن کرد. او در سن جوان خود به صفوف گریلا پیوست. با گامهای بزرگ به سوی پ ک ک ای شده می شتافت. در مرحلهی دوباره بازسازی پ ک ک اولین حواریونی بود که آتش وار به سوی روشنایی می شتافت. او در ایدئولوژی آزادی زن با ایستار خود به سمبلی ازعشق و محبت تبدیل شده بود. می خواست که با راهپیمایی حواری گونه اش جانی دوباره به خاک ببخشد. خاک نیز در شور استقبال از راهپیمایی دختری بو که با گامهای گریلاییاش او را در نوردد. آرزویش دیدن قلب کردستان آمد ( دیاربکر)ی بود که هیچ گاه از شنیدن نامش سیر نمیشد. بیش از هر چیز صاحب عشقی آتشین بود در برابر آفتاب(رهبر آپو).
آرزو می کرد که روزی سر خود را بر روی شانههای معشوقی که در تاریکی و میان چهارمیخ و در میان اتاقی تابوتین زندان است بگذارد.
بیش از هر چیزرفاقتی راستین را دوست میداشت.
با آتش مظلوم به رفیق تبدیل شد.
در زندان دیاربکر با روح کمال پیر همپیمان شد.
در قلعه آمد نیز به رفیق زکیه آلکان که در رقصی آتشین بود پیوست.
و بعد نیز دستانش را به بریتان سپرد و با او خود را در میان صخره هایی که خیانت در لابلای آن کشته شده اند پرت کرد. بیش از هر چیز چشمهای زیلان را دوست می داشت و در میدان درسیم به انفجاری آتشین تبدیل شد. بعد نیز در زندان تاریک به پروانه ی چهارمینی تبدیل شده و با سماء واقعیت آتش را تقسیم کرد.
او با چنین رفاقتی گرمایی روز(رهبر آپو) را شناخت.
در برابر بی صداییای که همه جا را در بر گرفته بود و فریادها را خفه می کرد به آتشی تبدیل شد که نامش را سوزاندن صبر نهاد.
آری...
یک سال گذشت... .
نمی دانم که دستان ما که همیشه از آتش می گریخت چگونه دستان آتشین تو را بفشارد. این دلانی که با فریب دادن خود می تپند چگونه دل آتشین تو را در درک کنند. این اذهانی که خائن با تخم دروغ آن را کاشته چگونه می تواند با آتش واقعیت تو یکی شود. این لبانی که برای گفتن راستی تا بحال از هم باز نشده اند چگونه می تواند صورت آینه گونه ی تو را ببوسد؟!
کدامین روایت ها می توانند داستان دختری که دل و جان او از آتش شکل گرفته است را تعریف کند؟ کدامین مرثیه ها می تواند حکایت فرشته ی آتشین را نثل به نثل برای دخترانی که نامشان را "ویان" گذاشته اند بسراید؟
یک سال در راهپیمایی به سوی آتش اما در تاریکی گذشت! آتش دل تو هیچ گاه جلوی چشمان ما پنهان نشد.
بعد از یک سال از ما خواسته شد که داستان ویان آتشین را برای کودکانی که هسته ی آنها از آتش است را بگوییم.
ما تصویر تو را نشان آنها می دهیم و زیبایی آتشین تو را هدیه ی آنها می کنیم. از رفاقت کمی بحث می کنین که تو مکمل آن بودی.
می گوییم که ما در دستان او رقصیدیم چون او رقصیدن را دوست داشت.
کودکان به ما می گویند: اگر واقعیت دارد چرا شما نیز نسوختید؟
ما می گوییم که او گرمایی دل ما بود.
کودکان می گویند پس چرا دل شما یخ زده است؟
ما به آنها می گوییم که او روشنایی ذهن ما بود.
آنها می گویند که پس چرا اذهان شما در تاریکی خفته است؟
به آنها می گوییم که ما رفیق راهپیمایی او در دل کردستان بودیم.
آنها می گویند که پس شما چرا نشسته اید؟
بعد از یک سال ما می خواهیم با دو گفته تو را بر زبان بیاوریم اما ما از خود می پرسیم که آتش کجاست آتشی که زبان و دل ما را آزاد ساخت.
بعد از یک سال...
با نزدیک شدن به 15 شبات تمامی گفتهها در آتش واقعیت تو می سوزند.
بعد از یک سال...
دیگر می دانیم که اگر این دیواری که در جلوی آفتاب گذاشته اند از بین نروند, می ترسیم که در این تاریکی هر چیز گم شود.
بعد از یک سال...
که ما باز هم با آتش جسم تو نسوخته ایم و اشعهای که پنج هزار سال است در دل و ذهن و زبان به سوزندهای تبدیل نشده است که تاریکی را به روشنایی تبدیل کند. آنوقت است که می دانیم تمامی گفته ها یخ زده اند.
بعد از یک سال تو برایمان سوالی....
ویان آتش بود اما ما ؟
می خواهم سیمایت را بر روی دستان کودکانی بگذارم که تا بحال کثیف نشده اند.
می خواهم تو را در میان دلی ببینم که تا کنون بدی و دروغ ندیده اند.
می خواهم داستان تو را بر روی افکاری که حتی یک سوال هم بر روی آن نوشته نشده اند را بنویسم.
می خواهم تو را با زبانی که تا بحال هیچ لب به سخن نرانده توصیف کنم .
می خواهم تو را با لبانی که هیچ از همدیگر جدا نشدهاند ببوسم.
اما ...
نمی دانم که چگونه آتش را باید بوسید؟ شعله های آتش را چگونه بر روی دستان گذاشت؟ نمی دانم که با کدامین آتش دل سرما گرفته و یخ زده ام را گرم کنم؟ چگونه زبان لال شده ام را بحرف دربیاورم؟
آتشی که تو آن را در بغل گرفته ای برای ما حالا هم سمبل ترس می باشد. این چیزهایی که تو مانند دروغ, زشتی و پستی می دیدی و در دل تو به آتش دوزخ تبدیل می شد, برای ما همیشه مانند درخواستی دروغین بوده است.
یک سال از شهادتت می گذرد اسم تو را بر روی دخترانی نهاده اند که آنها نیز در راهپیمایی به سوی آتش به صفوف گریلا ملحق شده اند. تصاویر زیبایت را در جای جای اتاقکهای نایلونی و گلی گریلاها میتوان دید.
شناختن تو برای ما بسان کودکانی گم شده بود که تازه مادر خود را پیدا کرده و برای بهره بردن از جرعهای از محبت گریان بسوی او می شتابند.
بعد از گذشت یک سال ما باز هم از همدیگر پرسیدیم که ویان کیست؟ چه می خواست؟ با اینکه یک سال از شهادتت می گذرد حالا هم کودکانی که در دل تو بسان گلان حلبچهای بودند به تصاویر زیبا و جان بخشت نگاه می کنند و می پرسند ویان کیست؟ ویان چه کرد؟ او کدامین آتش بود که گرمای آن, همه را تحت تاثیر خود قرار داد؟
آری ویان سرگذشت داستانی است که جسم و روح او با آتش یکی شده و ما نیز تنها نظاره گران این داستانیم.
میگویند نامش ویان بود.
در سال 1981 در شهر سلیمانیه چشم به جهان گشود. در آخرین روزهای سال 1997 با شوقی فراوان برای اولین بار لباس گریلا را به تن کرد. او در سن جوان خود به صفوف گریلا پیوست. با گامهای بزرگ به سوی پ ک ک ای شده می شتافت. در مرحلهی دوباره بازسازی پ ک ک اولین حواریونی بود که آتش وار به سوی روشنایی می شتافت. او در ایدئولوژی آزادی زن با ایستار خود به سمبلی ازعشق و محبت تبدیل شده بود. می خواست که با راهپیمایی حواری گونه اش جانی دوباره به خاک ببخشد. خاک نیز در شور استقبال از راهپیمایی دختری بو که با گامهای گریلاییاش او را در نوردد. آرزویش دیدن قلب کردستان آمد ( دیاربکر)ی بود که هیچ گاه از شنیدن نامش سیر نمیشد. بیش از هر چیز صاحب عشقی آتشین بود در برابر آفتاب(رهبر آپو).
آرزو می کرد که روزی سر خود را بر روی شانههای معشوقی که در تاریکی و میان چهارمیخ و در میان اتاقی تابوتین زندان است بگذارد.
بیش از هر چیزرفاقتی راستین را دوست میداشت.
با آتش مظلوم به رفیق تبدیل شد.
در زندان دیاربکر با روح کمال پیر همپیمان شد.
در قلعه آمد نیز به رفیق زکیه آلکان که در رقصی آتشین بود پیوست.
و بعد نیز دستانش را به بریتان سپرد و با او خود را در میان صخره هایی که خیانت در لابلای آن کشته شده اند پرت کرد. بیش از هر چیز چشمهای زیلان را دوست می داشت و در میدان درسیم به انفجاری آتشین تبدیل شد. بعد نیز در زندان تاریک به پروانه ی چهارمینی تبدیل شده و با سماء واقعیت آتش را تقسیم کرد.
او با چنین رفاقتی گرمایی روز(رهبر آپو) را شناخت.
در برابر بی صداییای که همه جا را در بر گرفته بود و فریادها را خفه می کرد به آتشی تبدیل شد که نامش را سوزاندن صبر نهاد.
آری...
یک سال گذشت... .
نمی دانم که دستان ما که همیشه از آتش می گریخت چگونه دستان آتشین تو را بفشارد. این دلانی که با فریب دادن خود می تپند چگونه دل آتشین تو را در درک کنند. این اذهانی که خائن با تخم دروغ آن را کاشته چگونه می تواند با آتش واقعیت تو یکی شود. این لبانی که برای گفتن راستی تا بحال از هم باز نشده اند چگونه می تواند صورت آینه گونه ی تو را ببوسد؟!
کدامین روایت ها می توانند داستان دختری که دل و جان او از آتش شکل گرفته است را تعریف کند؟ کدامین مرثیه ها می تواند حکایت فرشته ی آتشین را نثل به نثل برای دخترانی که نامشان را "ویان" گذاشته اند بسراید؟
یک سال در راهپیمایی به سوی آتش اما در تاریکی گذشت! آتش دل تو هیچ گاه جلوی چشمان ما پنهان نشد.
بعد از یک سال از ما خواسته شد که داستان ویان آتشین را برای کودکانی که هسته ی آنها از آتش است را بگوییم.
ما تصویر تو را نشان آنها می دهیم و زیبایی آتشین تو را هدیه ی آنها می کنیم. از رفاقت کمی بحث می کنین که تو مکمل آن بودی.
می گوییم که ما در دستان او رقصیدیم چون او رقصیدن را دوست داشت.
کودکان به ما می گویند: اگر واقعیت دارد چرا شما نیز نسوختید؟
ما می گوییم که او گرمایی دل ما بود.
کودکان می گویند پس چرا دل شما یخ زده است؟
ما به آنها می گوییم که او روشنایی ذهن ما بود.
آنها می گویند که پس چرا اذهان شما در تاریکی خفته است؟
به آنها می گوییم که ما رفیق راهپیمایی او در دل کردستان بودیم.
آنها می گویند که پس شما چرا نشسته اید؟
بعد از یک سال ما می خواهیم با دو گفته تو را بر زبان بیاوریم اما ما از خود می پرسیم که آتش کجاست آتشی که زبان و دل ما را آزاد ساخت.
بعد از یک سال...
با نزدیک شدن به 15 شبات تمامی گفتهها در آتش واقعیت تو می سوزند.
بعد از یک سال...
دیگر می دانیم که اگر این دیواری که در جلوی آفتاب گذاشته اند از بین نروند, می ترسیم که در این تاریکی هر چیز گم شود.
بعد از یک سال...
که ما باز هم با آتش جسم تو نسوخته ایم و اشعهای که پنج هزار سال است در دل و ذهن و زبان به سوزندهای تبدیل نشده است که تاریکی را به روشنایی تبدیل کند. آنوقت است که می دانیم تمامی گفته ها یخ زده اند.
بعد از یک سال تو برایمان سوالی....
ویان آتش بود اما ما ؟

نرگس مردی
محمد چعب پور، عبدالامير فرج الله چعب، خلف خذيری و عليرضا عساکره چهار متهم به بمب گذاری درشهر اهواز روز چهارشنبه اعدام شدند. این چهار نفر و سه تن دیگر که در ماه گذشته اعدام شدند، به اتهام اقدام علیه امنیت دستگیرومحکوم شده بودند. این در حالی است که در رابطه با این پرونده، چندین نفر دیگر نیز زیر حکم اعدام به سر میبرند.
